دروازه رویایی

من بالاخره کشف کردم اون جنایتکارو که کی هست و ناراحت شدم واسه مادرش درکش میکنم به الکس گفتم:تو اینارو از کجا اوردی وقتی اینو گفتم الکس یه جوری شد انگار جوابی واسه این سوالم نداشت ولی بالاخره جواب داد و گفت:یکی از نزدیکان دور مارتین بهم اطلاعاتو داده و الکس بعد بهم نزدیک تر شد و گفت حالا چیزای زیادی از مارتین میدونی میخوای چیکار کنی من پاسخ دادم:نمیدونم چه نقشه ای بکشم میخوام امروز فقط استراحت کنم الکس دستمو گرفت بهم گفت:کاترینا من همیشه پیشتم و من عاشقت شدم وقتی این رو برام گفت سرخ شدم من عاشق الکس نبودم من دیگه یه حسایی بع مارتین داشتم یعنی عاشق مارتین هستم نمیدونستم به الکس چی بگم دستامو کشیدم ازش بعد گفتم:هعی الکس من باورم نمیشه عاشقمی و ولی من میخوام باهات به عنوان دوست باهم باشیم متاسفم ولی من هیچ حسی برات ندارم بعد الکس با ناراحتی بهم گفت:میدونم کاترینا تو عاشق مارتین شدی عاشق جنایتکار بابات شدی ولی اون باباتو کشته و حتی داره با زویی نامزد میکنه من خیلی حالم بود به الکس گفتم:نه از کجا درمیاری من عاشق مارتین نیستم الکس میشه بری من کمی استراحت کنم ممنون واسه کمکت بعد الکس یه جوری شد و قبل رفتن بهم گفت:از نگاهات میفهم چقدر عاشق مارتین هستی و اون نامزدی نمیشه اینو گفت و فوری رفت الکس درو اتاقمو قفل کردم و رو تختم دراز کشیدم و خوابیدم بعد از خواب پریدم و واسه فردا یعنی نامزدی زویی و مارتین با بی حوصلگی اماده میشدم هنوزم فک میکردم این اتفاقا برام رویا بود ولی واقعیته و باید قبول کنم تاپ و دامن رو پوشیدم و کفش اسپرتامو پاک کردم پوشیدمش و بعد کیفمو برداشتم برم دیدم الکس داره میاد و بهم میگه بیا با هم بریم با هم رفتیم خونه مارتین خیلی ادم بود شلوغ بود ادمای عجیبی بودنن زیادشونم چینی بودن چینی حرف میزدند بوی عطرهای مختلفی میومد من با خودم یه نقشه کشیده بودم اگه بیام خونه مارتین یواشکی میرم اتاق مارتینو میگردم و مدرک پیدا میکنم و الکسم نمیخوام از این موضوع خبر داشته باشه خلاصه به الکس گفتم:خیلی جای عجیبی هست مگه نه چینیا یه جوری نگامون میکنن مگه نه الکس لب زد:اره هست ولی خب چینیا همینجورین نگاه های وحشناکی دارن درست مثل مارتین من با تعجبی پاسخ دادم:تو از کجا میدونی اینارو انگار خیلی وقته که میشناسیش الکس یهو رنگش پرید و گفت:از یه جا خونده بودم نه من مارتینو الان میشناسم ولی خیلی خوب میدونم اون قاتله... خلاصه بعد این حرفا زویی و مارتین داشتن از پله ها میومدن پایین انگار پرنس و پرنسس بودن ولی من نمیدونم چرا حسودی میکردم و میگفتم من باید دستای مارتین میگرفتم و میومدم پایین بعد گفتم به خودت بیا نمیتونی با قاتل بابات نامزد کنی من یهو حالم بعد شد فوری رفتم دستشویی دستامو شستم و یواشکی به طرف اتاق مارتین میرفتم خیلی بادیگارد بود ولی من یه جوری وارد اتاقش شدم و فوری همه کمدارو گشتم ولی چیزی نبودن همه جا رو نگاه کردم چیزی نبودن یهو زیر تخت مارتینو بلند کردم که دیدم....

🍒

یه عکس هست درست نمیشناختمشون کی بودن عکسو برداشتم یهو صدایی اومد انگار کسی داشت در اتاق رو باز میکرد با عجله نمیدونستم کجا برم چیکار کنم رفتم زیر تخت مارتین و الکس بود در باز کردن و اومدن تو داشتن با هم حرف میزدند الکس میگفت:من فقط اعتماد کاترینا رو جلب میکنم به خودم بعد مادرشو بکوشم همون طور که کلویی و پدرشو کشتم و دستاشو توی ماشین تو گذآشتم چون فکر کنه کارتو بوده مارتین با خونسردی جواب داد:هعی الکس اگه این کارو کنی میرم به کاترینا میگم برادر ناتنی من هستی حق نداری کاترینا رو اذیت کنی . من داشتم همه حرفارو میشنیدم و باورم نمیشد یعنی الکس میخواست گولم بزنه بعد مادرمو بکوشه ...در عین حال مارتین به الکس مشت زد تو یه قاتلی و همه چیرو تقصیر من انداختی تو یه جنایتکاری من میخواستم با زویی نامزد کنم چون میدونستم زویی رو هم میکوشی برای همین خواستم در پیشم امن بمونه...الکس با خنده و عصبی و دستشو گذاشت رو صورتش گفت:اوه چقدر عاشق کاترینایی تو خودت هم زویی رو نابود کرری و هم کاترینارو صدای زویی میومد انگار داشت دنبال مارتین میگشت صداش میزد الکس به مارتین گفت:برو نامزدتت دنبالته...

(منتظر ادامه پارت بعدی باشین:)😉

بابای:)^^