با صدای کاتسومی به خودم اومدم
کاتسومی:اول ری از دیوار بره بالا و به دخترا کمک کنه که برن اون طرف
ری از دیوار خیلی سریع بالا رفت انگار برای این کار اماده بود
و به ما کمک کرد
گفتم:زود باشید!
و به صرف ساختمون مدرسه دوییدم
وارد اتاق کمد ها شدیم و در کمد رو باز کردم اما ...
جسد ها اونجا نبودن
یه نفر اونا رو برداشته بود
آی:جسد هانیستن!یه نفر اونا رو برداشته!
کاتسومی تو گوشمون گفت:هی قایم شید! نگهبان داره میاد اونجا
ری با عجله گفت :دخترا بریدتو کمدا بعد از اینکه نگهبان رفت در رو براتون باز می کنم خودمم پشت کمدی جایی قایم میشم بدووید
ما دخترا هم سریع رفتیم تو کمدا
کمد من یه سوراخ داشت و میتونستم بیرون رو ببینم
صدای قلبم که خیلی بلند بود رو میشنیدم
استرس داشتم
دیدم ری ریز میزی که پشتش دید نمیشد قایم شد
نگهبان وارد اتاق شد و نور چراغ قو اش رو روی میزی انداخت که ری پشتش قایم شده بود و گفت:بیا بیرون میدونم اونجایی!
ری از پشت میز بیرون نیومد
نگهبان برای بار دوم گفت:بیا برون با تو هستم!
ری باز هم نیومد بیرون
نگهبان: پس کسی اینجا نیست چون که اگر بود هم باور میکرد و میومد بیرون
فهمیدم که نگهبان ری رو ندیده و فقط میخواسته اگر کسی اینجا بود بکشتش بیرن
نگهبان از اتاق رفت بیرون
ولی ری چند دقیقه بعد در رو برامون باز کرد
به ساعت نگاه کردم فقط 10 دقیقه ی دیگه وقت داشتیم خیلی سریع گذشت
گفتم:وقت نداریم بایدبریم
سریع از اتاق بیرون رفتم و بقیه هم دنبالم اومدن
دو تا راهرو رو که رفتیم کاتسومی گفت:وایسا!
همون لحظه خشکم زد و گفتم :چی شد؟
کاتسومی:لیزر ها ! اون لیزر ها رو فعال کرده!هرکاری که گفتم بکن!
یه قدم بیا عقب و بزار اول ری بره!
یه قدم اومد عقب و ری رفت جلوی من
ری:بزن بریم کاتسومی! به گوشم!
کاتسومی:اوکی......
ری هر کاری که کاتسومی میگفت رو دقیق انجام میداد
بد 1 دقیقه با اون طرف لیزرا رسید و ما هم بعد ری رد شدیم
به ساعت نگاه کردم فقط 6 دقیقه دیگه وقت داشتیم
آی بلافاصله بعد از رد شدن از لیزر ها شروع به دویدن کرد و گفت:فقط 6 دقیقه دیگه داریم!بدوود!
و پشت سرش شروع کردیم به دوویدن,به دیوار رسیدیم ری از دیوار در زمان کمتر از 20 ثانیه بالا رفت
2 دقیقه دیگه وقت داشتیم و آکاری و آی از دیوار رد شده بودن
من هنوز مونده بودم ری دستام رو گرفت و کشیدم بالا و خودمم داشتم از دیوار میرفتم بالا(اونجوری که شبیه راه رفتن رو دیواره گرفتید منظورم چیه؟)
همین که قدم اخر رو میخواست بردارم آزیرخطر به صدا در اومد
دور و بر رو نگاه کردم و با نگهبان که دستش روی دکمه ی ازیر بود چشم تو چشم شدم ولی
خودمو زود جمع و جور کردم و رفتم رو دیوار نشستم و یه جورایی ری رو بغل کردم و خودمون رو از رو دیوار انداختم بایین
ولی خودمو سپر ری کردم و رفتم زیرش که اون بخوره رو من و چیزیش نشه
اسختونای من قوین ولی نمیدونم مال ری قویه یا نه
وقتی خوردیم زمین سریع ری رو از رو خودم انداختم اون ور و خیلی سریع دستشو گرفتم و بلندش کردم و بلافاصله شرروع دوید کردیم
یکم خجالت کشیدم
ولی به روی خودم نیاوردم آکاری و آی جلوتر از ما میدویدن
همینطور که دست ری رو گرفته بودم پیچیدیم تو یه کوچه اما نگهبان دنبالمون بود
وقتی به خیابون رسیدیم تعادلم ر از دست دادم و افتادم ئیگه نمیتونستم راه برم
استخون شانه ام شکسته بود
همون لحظه یه ماشین اومد و شیشه اش رو زد پایین و پسری که توش بود گفت: سوار شید!
منو ری هم بی وقفه سوار شدیم جلوتر آی وآیکو رو هم سوار کردیم
پسره زال بود و پشمای آبی داشت
شانم درد میکرد و کمی خونریزی داشت
چشمامو از شدت درد رو هم فشار میادم ری که او طرف ماشین نشسته بود به آکاری که کنار من بود گفت: شونش نشکسته فقط در رفته یکم درد داره! میتونی درستش کنی یا من این کارو انجام بدم؟
آکاری:می...میتونم ولی..... اینجا نمیشه جا انداختنش خیلی بیشتر درد داره ری!
ری :بزار رسیدیم خونه بیا تو خونه ی ما درستش میکنم!
گفتم:مرسی ولی....
ری:ولی نداره!
ایکو:باشه مرسی ری.
آی خطاب به پسری که جلمون بود گفت:تو کی هستی؟چند سالته؟ و اینجا پیکار میکنی؟
پسره:اسمم کیلواست!بهم بگید کیل, من 16 سالمه و منو خواهر دوقلوم یک ساعت پیش جنازه ها رو جابجا کردیم!
صبح دیدم که گزاشتیدشون اونجا
+++++++
بای بای گلا