دروازه رویایی

یهو یاد همون روزی افتاده بودم که الکس توی ماشین مارتین اون دستای بریده شده و گردنبند افتادم بعد زویی زد و تو شونم هعی کاترینا خوبی چرا باز رنگت پریده بهش گفتم زویی وایسا اینجا بیام رفتم اون گردنبندو بیارم به زویی نشون بدم و اوردم بهش نشون دادم زویی گفت این گردنبند کلوییه تو دست تو چیکار میکنه مجبور شدم همه چی رو به زویی بگم چون نمیخواستم بهش هیچی نگم و بعد پشیمون بشم دستشو گرفتم بهش گفتم باید بریم زیرزمین خونمون همه چیزو بهت تعریف میکنم زویی:نه کاترینا ما الان باید بریم پیش جسد کلویی تنهاش نزاریم من: میدونم ولی نه نمیشه باید یه چیزارو بهت بگم و بدونی دستشو گرفتم و به زیرزمین خونمون رفتیم من:زویی بشین و اروم باش زویی با ترس و لرز نشست بهش گفتم من اون گردنبند کلویی رو و دستای بریده شده رو توی ماشین مارتین دیدم همون روزی که مارتین تو و من و الکسو به مدرسه میرسوند اون موقع الکس بهم نشون داد کنار صندلی گردنبندو دستای بریده شده بود و مارتین تو قتل کلویی هست زویی:چی چطوری این امکان نداره مارتین همچین پسری نیست من:برات درک کردنش سخته زویی ولی اونقدارم مارتین ادم خوبی نیست که تو فکر میکنی تازه ۳ روز پیش یواشکی رفتم خونه حیاط مارتین و یواشکی از پنجره داشتم نگاه میکردم که دیدم مارتین یه دخترو کشت و جسدشو توی پارچه سفید گذاشت و توی باغچه حیاطشون دفن کرد ولی تو شاید باورت نشه ولی من کلی مدرک دارم و نمیتونم ثابت کنم و مطمئنم قاتل بابام هم مارتینه و انتقامشو میگیرم ازش و به مدرک جمع کردن ادامه میدم زویی:تو زده به سرت این حرف ها رو از خودت در میاری که من دیگه عاشق مارتین نشم اینا رو خودت نقشه کشیدی چون حسودی میکنی که من عاشق مارتینم من:نه زویی من واقعیته...بعد زویی بهم سیلی زد و گفت متاسفم ولی دیگه من دوستت نیستم دیگه دوستی به اسم زویی نداری تو چرا اینطوری شدی اصلا باورم نمیشه همچین ادمی شدی بعد زویی با گریه اینارو بهم گفت رو رفت هر چی بهش گفتم بازم باور نکرد و دیگه باهام قهر کرد و به خاطر مارتین بهترین دوستامو از دست دادم دیگه نه کلویی بود و نه زویی بعد دویدم به طرف خونه کلویی از مامانو باباش پرسیدم چطوری شد اخه یهو کشته شد مامان کلویی گفت نمیدونیم ۵ روز پیش بهمون اس ام داد گفت توی خونه دوستم هستم نگرانم نباشین و الان حالا کشته شده داشتم گریه میکردم و جیغ میکشیدم انگار دیگه دنیا به اخر رسیده بود نمیدونستم چیکار کنم هم بابامو و هم زویی رو و کلویی رو از دست داده بودم رفتم توی ماشین نشستم زویی رو دیدم حتی به صورتم نگاه هم نمیکرد و رفت، توی ماشین گریه میکردم و میگفتم مارتین زندگیتو نابود میکنم و یهو همون لحظه خوابم برد ساعت ۱۰ شب شده بود خوابم برد توی ماشین و بعد صبح شد دیدم یکی داره به به پنچره ماشین میزنه چشمامو باز کردم دیدم مارتینه....

(منتظر پارت بعدی باشین اگه دوس داشتین میزارم اگه نه شت...🥺😂🖤)

فعلا باییی🎀