بعد مدرسه با کاتسومی به سمت خونشون راه افتادم
از خیابون مدرسه گزشتیم و بعدش از یه چهارراه
بعد چند متر راه رفتن به خونه ی کاتسومی رسیدیم
خونه بیرونش با سنگ های مرمر درست شده بود و یه در سفید رنگ داشت
به داخل خونه رفتییم
پای در یه پادری به رنگ طوسی روشن بود که روش با رنگ مشکل نوشته بود
(((مراقب خودت باش)))
دیوار های خونه به رنگ استخونی بود و تا وارد خونه میشدی پله های چوبی نظرت رو جلب میکرد که به طبقه ی بالا میرفت
کفشامونو در اوردیم و وارد خونه شدیم
کاتسومی بلند داد زد:من برگشتم و یکی رو با خودم اوردم
و یه دفعه از روی پله ها صدای سریع پایین اومدن یه نفر به گوش خورد
یه دختر کوچولو پرید بغل کاتسومی و گفت:خوش اومدی آجی
کاتسومی گفت:مرسی مامان و بابا کجان؟
دختر کوچولو:رفتن مهمونی و شب هم بر نمیگردن,این کیه؟
سریع خودمو معرفی کردم
من دوست خواهتم و اسمم ایکوعه اسم تو چیه؟
دختره:
میتسوکی ام
خوشبختم میتسوکی چان
کاتسومی:ما میریم بالا درس بخونیم باشه؟ سر و صدا نکن و بالا هم نیا
میتسوکی:باشه
و از پله ها بالا رفتیم و به اتاق کاتسومی رسیدیم وارد اتاق که شدیم چشمام برق زد
من از این سبک اتاق ها خیلی خوشم میاد(عکس بالا)
کاتسومی رفت و کشوی میزش که یه کامپیوتر روش بود رو باز کرو و چهار تا بیسیم داد که بزاریم تو گوشمون
کاتسومی:ساعت 12 خودم فعالشون میکنم ولی از ساعت 11:55 تو گوشتون باشه
کلا 20 دقیقه وقت دارید تا جسد ها رو از مدرسه خارج کنید من با این پهباد مراقب دور و بر شما هستم و اگر کسی خواست بیاد و امکان داشت شما رو ببینه بهتون میگم
دوربینا از ساعت دقیق 12 از کار میوفتن یا بهتره بگم تحت کنترل منن
پس با خیال راهت رو کارتون تمرکز کنید!
ایکو:فهمیدم,اوکیه!!
^o^^o^^o^^o^
ساعت 11:40 دقیقه شب:
داشتم از خونه میزدم بیرون و همه وسایل رو اماده کرده بودم
که مامانم گفت:ایکو کجا میری؟
ایکو: میرم پیش دوستم مامان باباش خونه نیستن و داداشش تب کرد و کمک میخواد
اینو الکی کفتم که بزاره برم
مامانم:اوکی برو
و سریع از خونه زدم بیرون
بعد 4 دقیقه دوودن به پشت مدرسه رسیدم
داشتم بد جور نفس نفس میزدم
آی , ری و آکاری اونحا بودن رفتم پیششون و بیسیم هارو دادم که بزارن تو گوششون
الان ساهت 12:59 دقیقه هست
و یه دقیقه دیگه شروع میکنیم
توی هین فکرا بودم که صدای کاتسومی از تو گوشم گفت:
عملیات شروع شد برید داخل!
🚩🚩🚩🚩🚩
تمام🍡🍡
حس میکنم ان پارتو گند زدم