
کاتسومی^-^
ری^--^
آکاری^--^
⋅•⋅⋅•⋅⊰─────☽༓☾─────⊰⋅•⋅⋅•⋅
منو کاتسومی واقعا ترسیده بودیم ولی ایکو کاملا اروم بود
ایکو:بهتره از این موضوع خبر یه گوش معلما یا مدیر نرسه حتی بهتره ه دانش اموزای بیشتری هم نفهمن!یا این جسد ها چیکار کنیم؟
من درحالی که صدام میلرزید گفتم:منظورت چیه؟چرا ابنقدر ارومی؟نکنه.......نکنه که...نکنه که این کار توعه!؟
ایکو:ساکت شو من چرا باید این دوتا رو بکشم؟!بعدشم توی اینجور موقعیت ها نباید ترسید وگرنه قتل میره سراغ اون ادمی که ترسیده چون میدونه اگه بهش بگه میکشمت هر کاری براش انجام میده!برای همین ارومم!
کاتسومی :بهتر برشون داریم و توی اون قبرای خالی توی قبرستون خاکشون کنیم؟!
آی:چطور میخوای ببریشون بیرون؟
کاتسومی:دلوجرائت میخواد ولی...اگه اگه تیکه تیکشون کنیم....
آی:خیلی بی رحمی!
ایکو :فعلا کاتسومی برو به بچه هایی که اینو دیدن بگو که به مدیر و دانش اموزای دیگه چیزی نگن چون ممکنه قاتل بره سراغ خودشون!
کاتسومی درحالی که از در میرفت میرون گفت:اوکی..
در حالی که کاتسومی میرفت بیرون یه دختر وارد هون کلاسی شده که اون دوتا دختر توش به قتل رسیده بودن
موهاش مشکی و کوتاه بود و چتری داشت,چشماشم درشت و عسلی بود
گفت:من آکاری هستم,فعلا یه جایی تو همین مدرسه قایمشون کنید,توی کمدا خوبه,یکی شونو بزارید تو کمد من و اون یکی رو بزارید تو کمد ایکو!
ایکو:با..باشه
آی به بیرون یه نگاهی کرد و گفت:کسی اینجا نیست بهتره بریم
ای در حالی که چشماشو بسته بود و اشک از زیرشون داشت میزد بیرون دو تا سر رو از موهاشون گرفته بود
آکاری هم بدن آسوکا رو برداشته بود و روی پشتش گزاشت
همون لحظه یه پسره وارد اتاق شد و بدونه هیچ حرفی ایومی رو از رو زمین بر داشت و پرنسسی بغل کرد و دنبال آکاری راه افتاد
ایکو: هی پرا ایومی رو برداشتی؟!وایسا اسمت چیه؟
پسره:ری!
و بعد دوباره شروع بع حرکت کرد
موهاش مشکی بود و یه طرفش روی یکی از پشماش ریخته بود چشماشم مشکی بود و پوست سفیدی داشت
لباس فرم مدرسه هم خیلی بهش میومد
بعد رسیدن به کمد ها اونا رو توی کمد کزاشتن
ری:شب ساعت 12 همه اینجا باید اون موقع از مدرسه خارجشون میکنیم و دفن شو میکنیم
ولی تنها مشکل دوربینا هستن,یکیتون میتونه کاریش کنه؟
کاتسومی یهدفعه از در وارد میشه:اون بامن میتونم برای مدت کوتاهی هکشون کنم! ایمتون چیه؟
ری:من ری هستم
اکاری:منم خواهر ری اکاری هستم
کاتسومی:منم کاتسومیم
و همه خودشون رو معرفی میکنن
کاتسومی:پس امشب ساعت دوازده همتون پشت مدرسه باشید ولی من نمیام ,ایکو!بعد مدرسه بیا خونه ی ما یه چیزی بهت بدم
⋅•⋅⋅•⋅⊰─────☽༓☾─────⊰⋅•⋅⋅•⋅
از شخصیتای داشتان به چه کسی
بیشتر شک داری؟🌟